بیدمشک

مقوی اعصاب است!(((:

چند هزار بار گوش داده باشم خوب است؟

۱ نظر



که محرابم بگرداند...

خم آن دلستان ابرو....

۳ ۰

ظهر تابستان است...

۵ نظر

تکیه داده بودم به پشتی صندلی مترو و جوشن کبیر گوش میدادم،مثل همه ی وقتایی که اعصاب سمپاتیکم به پاراسمپاتیک غلبه پیدا کرده و قلبم تلاش می کنه حیاتم رو شدیدتر به رخم بکشه...

یه پسر بچه ی دستمال فروش رد میشه،اعتنا نمی کنم،چند ثانیه بعد میگم آقا پسر!بیا یه لحظه!

-دستمال هات فال هم  داره؟

-بله

خب پس من اینو برمیدارم...و همزمان تنها بسته ی قرمز دستمال رو از لای دستمال هاش بیرون می کشم و پولو می گیرم سمتش.هنوز باز نکردم بسته ی دستمالو،ازش می پرسم حتما فال داره دیگه؟

-آره آره داره،میخوای باز کن نگاه کن...

-باشه،دستت درد نکنه...


پسرک میره و من همزمان که بسته رو باز می کنم به سوال خودم خندم می گیره!حتما فال داره دیگه؟

سه تا دیوان حافظ تو خونه دارم!همین الان هم دیوان کامل تو گوشیم هست!چی شده که سر ظهر دارم تلاش می کنم از وجود یه برگه ی کوچولوی فال حافظ تو یه بسته ی دستمال هزار تومانی با خبر بشم؟!

برگه ی فال رو می کشم بیرون،غزل محکمیه...مصممه!دو بیت اولش رو نوشته،بیت بعدی رو خودم حفظم:ناصح به طعن گفت برو ترک عشق کن!/محتاج جنگ نیست برادر!نمی کنم!!

به تصویری که بقیه از من می بینم فکر می کنم و لبخند می زنم،دختر بیست و یکی،دو ساله ی ریز نقشی که با مانتوی صورتی،روی صندلی های مترو نشسته،خستست،داره یه چیزی گوش می کنه و سر ظهر یه روز داغ مرداد دنبال فال حافظ می گرده و تنها دستمال قرمز زنگ پسرک فروشنده رو بر میداره!

فکر می کنم چه کلیشه ای!(: مثل فیلمای عاشقانه ی دهه هفتاد و هشتاد!که اونایی که دلشون جایی گیر بود فال می خریدن و من؟تا سال ها فکر می کردم چرا آدم باید به چیزی پول بده که خودش می تونه با باز کردن کتاب بخونه؟!(:


پ.ن:آنان که شمردند مرا عاقل و هوشیار

کو تا بنویسند گواهی به جنونم؟   (:    "سعدی"

۸ ۰

خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست....

۳ نظر

آقای "ق" مسئول خدمات کلینیکه،همیشه بهم میگه خوب درس بخونیا!

هیچی بهتر از درس نیست!میگم چشم!

ادامه میده:من اگه برگردم به هفت هشت سالگی فقط درس می خونم!

با لحن سرحال و امیدواری میگم خب درس بخونید الان!میتونید به صورت پاره وقت ادامه بدین!

میگه نه بابا!آدم کی میتونه با زن و دو تا بچه و یه مادر مریض درس بخونه؟!

میگم:آخی بچه دارین؟چند سالشونه؟میگه بزرگه دو سال،کوچیکه دو ماه...

لبخند میزنم،میگم خدا نگهشون داره براتون...

فرداش میشنوم که آقای "ق" داره درباره کمیاب شدن پانسمانای دخترش حرف میزنه...فکرم میره سمت ای بی....دعا می کنم اشتباه کرده باشم...ولی اشتباه نکردم...

دختر دو سالش ای بی* داره...اعصابم خورد میشه...عذاب وجدان می گیرم که با اون لحن پر انگیزه بهش گفتم الانم میتونید ادامه بدین....فکرم میره سمت دختر دو ماهش...دعا می کنم حداقل اون ای بی نداشته باشه....نداره!نفس حبس شدم رو آزاد می کنم....

آقای "ق" سی و پنج سالشه...فقط سی و پنج سال...

*ای بی یا اپیدرمولیزیس بولوسا به طور خلاصه نوعی بیماری پوستی ژنتیکی هست که در اون پوست نسبت به معمولی ترین اصطکاک ها حساسه،شکنندست و خیلی زود تاول میزنه...بیماری دردناکیه و پانسمان های خاصی داره که برای جلوگیری از آسیب بیشتر استفاده میشه...


پ.ن:عنوان مصراعی از یکی از زیباترین غزل های سعدی

۵ ۰

آن معدن ملاحت و ...!

روی یه دیوار باریک ایستادم،یه طرف دیوار منطقمه....اون طرفش احساسم...پشت سرم چیزی نیست!

جلوم؟کاملا مه آلوده...مه غلیظ!منطق و احساسم با هم در تقابل نیستن!

منطقم بهم میگه:فعلا که چیز اشتباهی جلوت نیست!برو دنبال احساست!

احساسم میگه:ببین منطقت هم منو تایید می کنه!بیا دنبالم!

هیچی ظاهرا اشتباه نیست!ولی همه چیز نامعلومه!همه چیز به جز نوری که به زحمت کمی از مه رو شکسته و از دور شبیه همون چیزیه که من میخوام....

من؟سعی می کنم یه جوری جلو برم که منطق و احساسم رو به روی هم قرار نگیرن...یه طوری که زور هیچ کدوم به اون یکی نرسه...!و حفظ تعادل این دوتا،نمی دونم در ردیف چندم اما قطعا از نظر سختی در حد کار در معدنه!

۶ ۰

که قصه ی فاش از رقیبان نهفتنم هوس است!

دوستت دارم....

و پنهان  کردن آسمان؛

پشت میله های قفس؛

آسان نیست!

۸ ۰

پونزدهِ پنجٍِِ هفتاد و پنج!

۴ نظر
این،بیست و دومین،پونزده مردادی هست که دارم می بینم...(:
۶ ۰

چند پاره نوشت از این روزها

۶ نظر

در روزهایی که گذشت و ننوشتم n جور کار مختلف انجام داده ام...

-کلاه فارغ التحصیلی ام را با خوشحال ترین چهره ی دنیا به هوا پرتاب کرده ام و ته دلم از اتمام روزهای خوبی که در دانشگاه دنج سبزمان می گذراندم غصه خورده ام....

-به مصاحبه ی مجموعه ای دعوت شده ام و در پاسخ خانم مصاحبه کننده که پرسیده بود چادر سر می کنی یا نه؟رک گفته ام حجاب دارم ولی چادر سرم نمی کنم و فارغ از نتیجه نامعلوم مصاحبه،چه حس خوبی دارم از اینکه هرگز مجبور به پنهان کاری نخواهم بود...

-سه تار خریده ام و شب ها با ذوق می نشینم به تمرین کردن....دو دو دو سکوت!ر ر ر سکوت!می می می سکوت!فا فا فا سکوت!فعلا فقط انگشت گذاری روی سیم اول را یاد گرفته ام و آخ..آخ که چقدر درگیر شدن با میزان ها و پرده ها و نت ها را دوست دارم...

-باز هم پا روی محافظه کاری ام گذاشته ام و کاری کردم که همیشه دوست داشتم انجام دهم...

-در این گرمای طاقت فرسا سرما خورده ام و آخ از سرماخوردگی در فصل گرما...

-در مجلس ختم دو تا از آشنایان هم که خدایشان بیامرزد شرکت کرده ام و هر بار بیشتر از دفعه قبل به این جمله فکر کرده ام که به جای دسته گلی که پس از مرگم روی مزارم می گذاری،تا زنده ام شاخه گلی به دستم بده...

۶ ۰

برای دوست داشتنی ترین سلاح دنیا...

برای چهاردهمین روز تیر...

برای قلم...

برای واژه ها،که می کشند و زنده می کنند...

که گاهی تیز و گزنده اند،گاهی شبیه ابریشم....نرم...نرم...نرم...

که گاه جام شوکرانند...گاه شیشه ی آب حیات....

برای روز قلم...که اگر نبود،لااقل من یکی تا امروز هزار بار از هجمه ی احساساتم مرده بودم!

۱۰ ۰

از رنجی خسته ام که از آن من نیست....

مقاوم تر شده ام...تقریبا نسبت به همه چیز مقاوم تر شده ام...و این به نظرم خوب نمی آید...

"مقاومت" واژه ای است که این روزها هر وقت به آن فکر می کنم،مرا می ترساند...مقاومت از کجا می آید؟جز از تکرار مکرر رنج هایی که تو را رفته رفته به خودشان عادت میدهند؟

"مقاومت"،"مصونیت"،واکسن!به همه این ها فکر می کنم و حس مصون شدن ندارم...ایمن نشده ام...

که ایمنی آن است که یکبار با عاملی برخورد می کنی و دفعه بعد آن عامل برایت خطرناک نیست...من به خیلی چیزها مقاوم شده ام،و مقاومت به این معناست که چیزهایی که قبلا 10 واحد عذابم می دادند،با همان قدرت سابقشان،با همان پر خطری که بودند،5 واحد عذابم می دهند...

من مقاوم تر شده ام!و اینکه چرا مقاوم تر شده ام مرا می ترساند....


پ.ن:کاش نگرانتان نکرده باشم...اتفاق عجیب و خاص و حادی نیست!نسبتا مزمن است و کلی!

۶ ۰

یک بعد از ظهر کاملا معمولی در خانه ی سفید ِ پلاک بیست!

۲ نظر
نشستم پای اسلایدهای باکتری شناسی دو!دارم طبقه بندی اسپیروکت ها رو میخونم و با خودم تکرار می کنم که یادم بمونه...صدام با یه صدای دیگه قاطی میشه...
ترپونما پالیدوم...
یه دل میگه...برم..برم
ترپونما اندومیکوم...
یه دلم میگه...نرم..نرم..
بورلیا رکارنتیس
دوباره بزن!یه دل میگه...برم..برم
بورلیا برگدوفری
آها!حالا شد...یه دلم میگه...نرم..نرم
لپتوسپیرا اینتروگانس
طاقت نداره دلم...دلم....

دل منم طاقت نمیاره،از پای اسلایدهای امتحان فردا بلند میشم و در بالکن اتاقمو باز می کنم که صدای پیانو زدن مهرو،دخترک بانمک و تقریبا نه ساله ی همسایمون رو بهتر بشنوم...مربیش باهاش میخونه که بتونه روی ریتم بزنه...یه بار...دو بار...ده بار...حالا فاصله ی بین نت هاش کمتر شده و ریتم بهتر در میاد...منم باهاشون میخونم:طاقت نداره دلم دلم...بی تو چه کنم؟
به اعجاب انگیز بودن موسیقی فکر می کنم و به شلوغی این روزهام و به اینکه مدتی هست که چندان به "مشغله دارم!پس وقت ندارم" معتقد نیستم...انگار زمان ارتجاعی تر از این حرفاست که بخوای چیزی رو توش جا بدی و نتونی....به اینا فکر می کنم و به این که این آرزو باید برآورده بشه... دستام بالاخره باید روی کلاویه های پیانو بشینه... به اینا فکر می کنم و به ریکتریا تسوتسوکاموشی!که عامل تیفوس بوته زاره!و از وسط جزوه ها برام دست تکون میده!


عکس تقریبا برای یک ماه قبله....شبانه رفته بودیم شمال و طلوع خورشید رو لب دریا تماشا کرده بودیم...یه دفعه قاصدک پیدا کرده بودم و هوس کرده بودم تو گوشش آرزو کنم!(:



سلطان قلب ها-عارف

۵ ۰
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان