بیدمشک

مقوی اعصاب است!(((:

عاشقانه های یک میکروبیولوژیست!

۲ نظر

باید همون شب می فهمیدم.باید می فهمیدم که اون خواب کذایی رویای صادقه بود.همون شبی که تو خواب وایسادی جلوم و گفتی:نزدیک من نشو!من هرپس ویروس تیپ 6 دارم!تو هم مریض میشی!

میدونی؛اشتباه کردم!فکر کردم زیادی ویروس خوندم و زده به سرم...!حتی به ذهنم نرسید درباره اسم ویروسی که گفتی فکر کنم!این همه ویروس،چرا گفتی هرپس تیپ 6؟باید بیشتر دقت می کردم...باید برای یه لحظه هم که شده از سرم میگذشت که تو دست گذاشتی رو یه ویروسی که تب ایجاد میکنه!باید می فهمیدم دست گذاشتی روی اسم خانواده ویروسی که یکی از اصلی ترین شاخصه هاش latent* شدنه...یک سال گذشته و حالا که تو خنکی هوای فروردین با یه چادر نازک نشستم تو بالکن و ماه کامل همه جا رو روشن کرده،حالا که دو ساعت از نیمه شب گذشته و خوابم نبرده میفهمم خوابم رویای صادقه بوده...تو latent شدی...نهفته شدی و کاری از دست هیچ کس برنمیاد...

فقط یه سوال...اگه اینبار گذارت به خواب های خلوت من افتاد بهم بگو سویه جدیدی از هرپس ویروس تیپ 6 کشف شده؟

HHV6 که فقط سلول های لنفوتروپیکو آلوده می کرد....HHV6 که کاری به میوکارد قلب نداشت...!



پ.ن:یا به قول جناب سعدی،تو بخاستی و نقشت بنشست در ضمیرم....




پاورقی*:ویروس ها با شاخصه های مختلفی طبقه بندی میشن،یکیشون latency یا نهفتگیه...منظور از نهفتگی اینه که وقتی ویروس وارد بدن میشه چه فرد رو ظاهرا بیمار کنه و چه نه،بسته به نوع ویروس در یکی از ارگان های بدن نهفته میشه،همگام با سلول های فرد تکثیر میشه و همیشه همون جا می مونه،میتونه تا همیشه بی علامت باقی بمونه و یا در مواردی عود کنه و خودش رو به شکل بیماری نشون بده...

مثلا تبخال از این دسته ویروس هاست،همیشه توی سلول های اعصاب صورت درصد بالایی از افراد هست ولی در عمل بروز کمی داره و معمولا زمان استرس های شدید بروز میکنه...

ویروس آبله مرغان هم همین طوره،بعد از ابتلا و بهبود به صورت نهفته باقی میمونه و ممکنه بعدا زونا ایجاد کنه...و قس علی هذا...

HHV6 هم همینطوره،بیماری قابل توجهی در بزرگسالان ایجاد نمیکنه اما نهفته میشه....تا همیشه....

۲ ۰

به من مومن نگو وقتی که حتی...

شاید هم مشکل اینجاست که احتمالا من آنقدرها که خودم فکر می کنم،آن قدر ها که ادعایش را دارم،آن قدر ها که دوست دارم،به دستان معجزه گر خدا اطمینان نمی کنم،آنقدری که به افوض امری الی الله فکر می کنم،عمل نمی کنم....و گرنه شاید کمی دل آرام تر بودم...شاید گاه به گاه قلبم انقدر مثل پرنده اسیر در قفس خودش را به در و دیوار نمی کوبید....شاید...!

 

پ.ن:عنوان هم بخشی از شعر مرحوم دکتر افشین یدالهیه،که البته مضمون کلیش ربط خیلی زیادی به این پست نداره ولی می نویسمش:

به من مومن نگو وقتی که حتی،واسه یه لحظه هم عاشق نبودم

به من که این همه از رستگاری فقط دم می زدم عاشق نبودم

یه عمری از دلم ترسیدم و باز دم آخر منو دیوونه کرده

حالا میترسم این دیوونه حالی یه روز از من جدا شه،برنگرده

چه آسون اشک معصوم تو یه شب چکید و دامن دینم رو تر کرد

غبار عادتو از قلب من شست نمی دونم چطور اما اثر کرد

همه دار و ندارم مال چشمات اگه پشتش بهشتی باشه یا نه

اگه دنیای من پیش از قیامت داره با چشم تو میپاشه یا نه!

نیمی از همین ترانه،با صدای احسان خواجه امیری:

 

 

۷ ۰

یا چهره بپوش یا بسوزان،بر روی چو آتشت سپندی...*

۴ نظر

اسفند از همون اولین روزش با بقیه ی ماه های سال فرق می کنه،اسفند زمستون نیست!بهار نیست!

یه چیزی شبیه محصول حد واسط مبحث ترمودینامیکه!همون قدر بی دوام و همون قدر متغیر!یه روزایی انقدر شبیه زمستونه که وادارت کنه دستات رو با نفست گرم کنی و ناخودآگاه به بخار بلند شده از بساط لبو فروش ها خیره بشی،یه روزایی انقدر شبیه بهار که هوس توت فرنگی و گوجه سبز نوبرانه رو درونت بیدار کنه.اسفند فصل هم پوشانی بهار و زمستونه،فصل کنار هم بئدن جعبه های گلدون های بنفشه و پامچال . بنت قنسول،فصل تبلیغ های یکی در میون فروشنده های مترو:

خانوم این شال های زمستونی خیلی جنسشون خوبه ها!دست هیچ فروشنده ای پیدا نمی کنی،چون آخر فصله حراجش کردم!

خانوما،آقایون پاکت پول مناسب عیدی دادن براتون آوردم،بسته ی ده تایی فقط دو هزار تومن!نخواستین؟

اسفند موسم آفتاب های درخشان و بارون های رگباریه،فصل بدو بدو های دم عید،فصل شنیدن حرفای مردم درباره واریز شدن و نشدن عیدی به حسابشون،اسفند ماه فراموش کردن قراردادی بودن تقویم هاست،ماه امید به اتفاقای خوبیه که قراره معجزه ی نو شدن تقویم و ارمغان سال جدید باشن...

اسفند پر از زنگه و این رنگی بودنش رو دوست دارم...

اسفند ملتهبه و التهابش جز اندک التهاب های خوشایندیه که میشناسم...مثل تب و تاب دیدن کسی که دوستش داری...


چه اسفندها!آه! چه اسفند ها دود کردیم برای تو ای روز اردیبهشتی که گفتند همین روزها میرسی از راه!**


*سعدی جان

**قیصر امین پور

۷ ۰

و چه بی ذوق جهانی که...

۳ نظر

سوال درسی پرسیده بود،جواب داده بودم...تشکر کرده بود،استیکر قلب فرستاده بود و در پی ام بعدی نوشته بود من اگه تو رو نداشتم چیکار می کردم؟سه تا قلب هم گذاشته بود جلوی علامت سوالش...

ولی تا صفحه چت را باز کردم پیام آخر را پاک کرد،چند ثانیه بعد دوباره برایم نوشت:

من اگه تو رو نداشتم چیکار می کردم؟همیشه اینجور وقتا کمک می کنی...و باز هم شکلک های قلب...

"همیشه اینجور وقتا کمک می کنی"

انگار که این جمله بار رمانتیک بودن نوشته را کم می کند،انگار امن تر است،محافظه کارانه تر است...

انگار که آدم را از دوست داشتن بی دلیل تبرئه می کند...

می دانید،دختری که این جمله را برای من فرستاد از دوستان خوب من است و البته بدیهیست که پای رمانتیک بودن در میان نبود. و من هم این ها را ننوشتم که به کارش خرده گرفته باشم،نوشتن از جرقه های کوچک شروع می شود و این ماجرا یادم انداخت که احتمالا برای من هم پیش آمده که سعی کنم در ابراز احساساتم محتاطانه تر عمل کنم و دلم گرفت!دلم گرفت که انگار دنیا ساکنینش را به سمت و سویی می برد که خیلی وقت ها از ابراز بی نقاب احساساتشان بترسند...که فکر کنند اگر دوستت دارم هایشان را بخورند بهتر است!که فکر کنند همیشه کسی برنده است که احساساتش رقیق تر باشد...

و حیف...حیف دوستت دارم هایی که هیچگاه واژه نمی شوند....

۴ ۰
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان