بیدمشک

مقوی اعصاب است!(((:

اجازه می فرمایید گاهی خواب شما را ببینم؟!

۳ نظر

امروز صبح دختری بودم که بسیار شیک و فرهیخته طور! و کتابخوان طور!زمان انتظارش در بانک را کتاب می خواند...D:

اما در حال حاضر دختری هستم که به علت عدم دسترسی به بابیلیس موهایش را با بیگودی پیچیده که برای عروسی چهارشنبه که وقتی برای آرایشگاه رفتن نیست،تمرین کرده باشد!در حال حاضر شبیه هیئت منصفه ی دادگاه های قرن بیستم انگلستان است،با یک دستش بستنی نون خامه ای می خورد که گلی از گل های بهشت است،با آن یکی دست لباس ها در ماشین لباسشویی می ریزد،این وسط مسط ها چند جمله ای تایپ می کند و فکر می کند با این وضع فجیعی که بیگودی ها را به سرش پیچیده در نهایت بیشتر از اینکه شبیه خانم های شیک با موهای میزانپلی کرده شود شبیه ببعی های معصومی می شود که دیروز هی عکسشان را به مناسبت عید قربان دیده!


پ.ن1:عنوان اسم همون کتابیه که صبح می خوندم،به قلم محمدصالح علا،که مجموعه داستانه و داستان هاش مثل اسمش لطیفه...

پ.ن2:عیدی که گذشت و عیدی که در پیش رو هست رو تبریک می گم...

پ.ن3:میزانپلی اصطلاح مامانبزرگیه فر کردنه!(;

۴ ۰

شادم که به هر حال به یاد تو ام اما....!


شادم به خیالِ تو چو مهتابِ شبانگاه
گر دامنِ وصلِ تو گرفتن نتوانم

با پرتوِ ماه آیم و چون سایه ی دیوار
گامی ز سرِ کوی تو رفتن نتوانم


عنوان از فاضل نظری و این دو بیت بالا از شفیعی کدکنی

اماش بمونه(:

۵ ۰

بیست و یک!

۴ نظر

بیست و یک ساله شده ام و راستش را بخواهید؛این چندان در باور خودم نمی گنجد!یادم هست که چند سال پیش یک آدم بیست و یک ساله چقدر به نظرم بزرگ می آمد،حالا خودم درست ایستاده ام روی همان نقطه و در جواب هر کسی که سنم را بپرسد می گویم بیست و یک!بعد انگار حرف عجیبی زده باشم،از خودم می پرسم واقعا؟واقعا هفت هزار وششصد و شصت و پنج روز از روزی که پای راست کوچکم را زده اند توی استمپ و به عنوان اولین مدرک قانونی از حیاتم روی کارت تولدم زده اند گذشته؟

بیست و یک ساله شده ام و به جمله ای که نیما یوشیج در جشن تولد یک سالگی فرزندش برایش نوشته مومن تر؛که همه چیز دنیا تکراری می شود جز مهربانی،که بهار و شکوفه هایش،تابستان و میوه هایش،پاییز و هزار رنگی اش،زمستان و سپیدی اش بهانه است،محبت است که حال آدم را خوب می کند و محبت ریز و درشت ندارد،بودنش گرما بخش است و نبودنش آدم را به انجماد می کشاند.

برای خودم و برای همه ی شما که این سطور را می خوانید،بهره مندی از مهربانی های بیشتر آرزو می کنم و سنسور های قوی تری برای لمس کردن خوبی ها و مهربانی ها و زیبایی های دنیا...

بیست و یک سالگی جان!سلام!

پی نوشت :نیما یوشیج در جشن یک سالگی فرزندش نوشت:پسرم!یک بهار،یک تابستان،یک پاییز و یک زمستان را دیدی!از این پس همه چیز جهان تکراریست جز مهربانی...


۷ ۰

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی؟!

همه غم های جهان هیچ اثر می کند

در من از بس که به دیدار عزیزت شادم


خوبه که سعدی هست که حس های نگفته ی آدم رو با بهترین واژگان فریاد بزنه...خیلی خوبه...

۴ ۰

یاد شنگول و منگول و حبه ی انگور افتادم!

مامانم داشت می رفت بیرون گفتم مراقب خودت باش.

گفت:باشه تو هم همینطور

بعد یه لحظه مکث کرد و انگار که بخواد یه موضوع مهمو بگه گفت:

درو برای غریبه ها باز نکن!

راست میگن که برای پدر و مادرا بچه ها هر چقد بزرگ بشن باز بچن...

۸ ۰

تا تیر تمام نشده بنویسم حداقل!

۱ نظر

سلاااام و چقدر این بار ننوشتنم طولانی شد!هر چند که بنویسم یا نه،هیییچ وقت،واقعا هیچ وقت به ذهنم خطور نکرده در اینجا را تخته کنم!حتی متروکه شدنش برایم قابل تحمل تر از نبودنش است،هر آدمی یک تصویر ذهنی از خودش و چیزی که هست در ذهنش دارد و در تصویر ذهنی من از خودم یکی از عناوین همیشگی بلاگر است!از دوران راهنمایی با وبلاگ نویسی آشنا شدم و حالا فیسبوک و اینستاگرام و تلگرام و توییتر خودشان را هم که بکشند نمی توانند بلاگر بودن را از من بگیرند!D:

حتی اگر فعالیتم در اینستاگرام بیشتر از اینجا باشد!

دقیقا یک ماه است که امتحانات تمام شده و در این مدت تا دلتان بخواهد شب زنده داری کرده ام و روزها تا 10 و 11 خوابیده ام و فیلم دیده ام و کتاب خوانده ام و بیرون رفته ام!اما راستش...بارها گفته ام و بار دگر می گویم!که من از آن دسته آدم ها هستم که تفریح و خوش گذرانی هم وسط پویایی وکار و درس برایم به اوج جذابیت خودش می رسد!بحث همان زنده بودن از آرام نگرفتن و موج و عدم و این هاست!

یاد باد آنکه خرابات نشین بودم و مست

و آنچه در مسجدم امروز کم است آن جا بود


پی نوشت:خسته نباشید با تاخیر به کنکوری های عزیز که می دانم چقدر در وانفسای کنکور و حواشی اش طفلکی اند...امیدوارم بهترین نتیجه را بگیرید و خستگی ها را فراموش کنید.

فعلا همین ها...و باشد که بیشتر بنویسم!

راستی...اگر دوست داشتید آدرس اینستاگرامتان را خصوصی برایم بگذارید!(:


۶ ۰

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب!

۱ نظر
گفته اخبار عید فطر است و
ولی من روزه ام؛
کذب محض است این خبر!
رویت نکردم من تو را...
#منوره_سادات_نمائی

پی نوشت:عیدتان مبارک و زنده باد پست پیامکی!
۳ ۰

همان روان ِ بی امان،زمان زمان زمان زمان!

تکنولوژی گاهی میتونه گذر زمان رو بدجوری بکوبه توی صورت آدم...مثل همین الان من که رفتم پیج اینستاگرام خودم رو باز کردم و آخرین پستم رو نگاه کردم و چشمم خورد به زیرش،اونجایی که تاریخ میزنه و چشمام گرد شد وقتی دیدم نوشته six days ago...و من فکر می کردم دو سه روز شده نهایتا!

۴ ۰

این ها اثرات همان بیکاریست که گفتم ها!

نگارنده ساعت 4 صبح امروز تازه یادش افتاده که پست پیامکی را فعال نکرده و در حالی که به اینترنتی با سرعت 2048 وصل است دارد پست پیامکی میگذارد!
۳ ۰

خلایق هر چه لایق!

یعنی تا چهار روز پیش که امتحان داشتم هی ناله و فغان می کردم که  مردم از این همه امتحان!خسته شدم!کی خلاص می شم؟!

آن وقت از روزی که دانشگاه تمام شده،بیشتر وقتم را دارم فکر می کنم که حالا با این حجم از بیکاری چه کنم؟!یک جا هم رفته بودم صحبت کرده بودم برای کارآموزی که با پارتی بازی پر شده فعلا!

منم و بیکاری و بیکاری و بیکاری...بعد نکته ی بدترش اینجاست که تا سرم شلوغ بود هر چه کتاب نصفه و نیمه و نخوانده داشتم خوانده ام،دو سه تا فیلم سینمایی دیده ام و یک سریال!و چنان سرخوش بودم که شب امتحان تکامل داشتم نقد شخصیت کنت بزوخوف و دیگر شخصیت های جنگ و صلح را می خواندم...اما از آن روز کذایی پایان امتحانات دستم هم به کتاب نخورده!|:

چند جا دیگر سر زده ام برای کارآموزی و احتمالا ماه رمضان که تمام شود بروم دنبال کلاسی،تدریس زبانی،چیزی...

یعنی اصلا به من تعطیلات نیامده!همان بهتر که سرم همیشه شلوغ باشد!|:

۴ ۰
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان