بیدمشک

مقوی اعصاب است!(((:

فروشنده های عزیز!

۳ نظر

کاش یک کلاسی چیزی برای فروشنده ها می گذاشتند که وقتی دو نفر با هم رفتند خرید مانتو مثلا،هی راه نیفتند پشت سر آدم،هی به هر چیزی نگاه کردی نگویند تن خورش عالیه هااا!،هی نگویند این مدل توی تن مانکن رخ ندارد،بپوشید حتما!و از همه بدتر!وقتی فرضا آدم دارد با مادرش حرف می زند،در حالی که مثل سایه پشت سر آدم می آیند نپرند وسط حرف های آدم!

از این هم بدتر،اگر آدم مانتویی را پوشید که داشت در آن گم می شد و بلندایش تا قوزک پایش می رسید هی نیایند سرک بکشند توی اتاق پرو و بگویند وااای چقدر به شما می آید این مانتو!

اگر بگذارند آدم خودش طرح ها و مدل ها را سر صبر ببیند و انتخاب کند احتمال خرید بالاتر می رود که!

پ.ن:شاید هم فقط من حساسم به این قضیه البته!

۴ ۰

آینه چون عیب تو بنمود راست...!

یادم نیست تو کدوم وبلاگ میخوندم که نویسندش نوشته بود در آینده حتما به بچم یاد میدم که از خودش و حالات و احساساتش بنویسه...
راست می گفت واقعا...نوشتن بهترین آینه آدمه..من سال های طولانیه که می نویسم،از دبستان تا حالا!گاهی رجوع می کنم به نوشته های این سال ها،به نوشته های کودکی و نوجوانی و حالا جوانی...و یه وقتایی به نکته هایی پی می برم که هرگز متوجهشون نبودم...
گاهی عصبانی بودم و حق به جانب از چیزی نوشتم،دو سال بعد رفتم خوندمش و با خودم گفتم چقدر بی انصاف بودم...!چقدر بد قضاوت کرده بودم...و در حالی به این نکته پی می برم که چون آدم خیلی آرومی هستم و البته به شدت محافظه کار!کمتر پیش اومده که برخورد تهاجمی با کسی داشته باشم تا به بی انصافی و قضاوت بی جا متهم بشم...هیچ کس تا حالا همچین حرفی بهم نزده...اما خودم که چیزایی که صادقانه نوشته بودم میخونم کاملا میفهمم که کجاها اشتباه کرده بودم...
آینه به نظرم بهترین واژه ای هست که میشه در توصیف خودنوشت ها ازش استفاده کرد.
۳ ۰

ساز شب های خستگی

۶ نظر
یک کتابی هست به اسم"ساز شب های خستگی"که بعضی اساتید دانشگاه به عنوان کتاب درسی واحد ادبیات معرفی اش می کنند.من ادبیاتم را با کتاب دیگری گذراندم و خبر ندارم که محتوای این کتابی که گفتم چقدر با سلیقه انتخاب شده...اما اسمش به نظرم خیلی دوست داشتنی می آید...
کمتر چیزهایی هستند که می توانند به اندازه ادبیات آرامم کنند...دنیای بدون شعر برایم متصور نیست
واقعا نیست!می دانید...هر آدمی برای خودش پناهگاه هایی دارد،مامن هایی...یکی به راه رفتن پناه می برد و یکی به رانندگی و یکی به ورزش و خیلی ها هم مثل من به ادبیات که به شدت می تواند آرام و سرخوشم کند...پریشب از جایی برمی گشتم...7 شب در یک BRT شلوغ بودم و با این که روز خوبی بود خسته شده بودم،خیره شده بودم به بیرون و به هیچ چیز فکر نمی کردم!تا اینکه آقای راننده رادیو را روشن کرد و همایون شجریان از غزلی خواند که همیشه دوستش داشته ام:

اگر از کمند عشقت بروم کجا گریزم
که خلاص بی تو بندست و حیات بی تو زندان

همین را که شنیدم صورتم یک پارچه لبخند شد!خستگی هایم تمام شدند و فکر کردم چقدر این همه چراغ ریز ریز روشن را دوست دارم!

۱ ۰

ring my bells...ring my bells

it is so hard to forget someone who gave you so much to remember...!




+عنوان یه اصطلاح انگلیسیه به معنای بهم یادآوری کن و اسم یکی از آهنگ های معروف و نسبتا قدیمی انریکه 

دانلود

۱ ۰

گیج بازی های اینجانب!

۱ نظر

1-ترم 6 هم شروع شد!البته اسما!وگرنه ما که هنوز سر کلاس نرفتیم و کلاسی هم تشکیل نشده!D:

بعد امروز داشتم اینستاگرام یه بنده خدایی رو نگاه می کردم،یه عکس گذاشته بود و زیرش نوشته بود با اینا ترم 6 رو سر می کنم!تا ترم شش رو دیدم با خودم گفتم پس ترمش خیلی بالاست!D:

30 ثانیه بعد یادم افتاد خودمم ترم 6ام!زمان زود می گذره و من حس می کنم ذهنم هنوز مونده تو ترم 2!

“It is impossible for me to remember how many days or weeks went by in this way. Time is round, and it rolls quickly.” 

― Nikos KazantzakisSaint Francis


2-انتخاب واحدمون انقدر پروژه ی خطیریه که از چند روز قبل برداشتن واحدا باید بشینیم و برنامه رو بنویسیم و استادا رو انتخاب کنیم و کدا رو چک کنیم و...بعد این سری در پروسه نوشتن برنامه و پرسیدن از بچه های دیگه که استاد فلانی خوبه یا نه قشنگ اسم استاد تو ذهنم نهادینه شده بود!

امشب دیدم تو گروه بزرگ دانشکده که بچه ها از ترم های مختلف هستن یه پیامو پین کردن که نمره استاد "ه" اومد.سریع رفتم تو سایت و چک کردم که ببینم نمرم چند شده!بعد یادم افتاد که تازه این ترم با استاد "ه" درس برداشتم!D:

|:

۲ ۰

ما قدر چیزهای مهمی را نمی دانیم!

۴ نظر

حدود ساعت 11 دیشب بود که پدرم هوس قهوه کرد.مامان که هیچ وقت از 8 شب به بعد از ترس بی خوابی قهوه نمی خورد اما من گفتم می خورم.بابا گفت نکنه بی خواب بشی؟

گفتم:من؟؟!عمرا!!!

و واقعا هم فکر نمی کردم بی خوابی به سرم بزند!هیچ وقت قهوه خوردن تاثیری روی خوابم نداشت.

اما چشمتان روز بد نبیند!چنان بی خوابی شدیدی به سرم زد که نتیجه اش شده پستی که حالا که هنوز 7 صبح جمعه هم نشده دارم می نویسم...

از دیشب تا همین چند دقیقه پیش که از جایم بلند شدم آنقدر پتو پیچ رفته ام توی بالکن و بارش بی امان باران را نگاه کرده ام و آنقدر از پهلوی راستم به پهلوی چپم چرخیده ام که نا خودآگاه یاد آخرین مرحله پخت حلوا افتاده ام!درست آنجا که حلوا را با تکان های متناوب به جداره های قابلمه می کوبند تا روغنش گرفته شود!

و خب میان همین بی خوابی دیشب بود که فکر کردم واقعا قدر چه چیزهای مهمی را نمی دانیم،چه چیزهایی را نمی بینیم،چه چیزهایی داریم که انقدر روتین شده اند دیگر خوشحال و شکرگزار نمی کندمان!


پی نوشت:یه جایی می خوندم قدر چیزهای کوچیکی که تو زندگی داری بدون!چون یه روز سرتو برمیگردونی و می بینی چیزای کوچیکی نبودن!


۳ ۰

بهار بافته شده در تار و پودها....

۱ نظر
من چادر نماز های تیره را چندان دوست ندارم،برعکس چادرهای گلدار با زمینه روشن که عاشقشان هستم،چادرهایی که زمینه سفید دارند و گل های ریز صورتی...دیروز در پارچه فروشی دیدم که آقای فروشنده توپ این پارچه را گذاشته روی پیشخوان و برای خانمی که کنارم ایستاده یک قواره چادری متر می کند...دلم را برد و تا بریدن قواره چادری اول تمام شد گفتم آقا از این پارچه یک قواره هم برای من ببرید لطفا...نمی دانم شاید هم زیادی گل گلی است!اما حالا دل من خوش است که چادر نمازی دارم که لا به لای گل هایش بهار است!
۳ ۰

2 پاره نوشت از ایام امتحانات!|:

۳ نظر

1-رفتیم سر جلسه ژنتیک و دیدیم کلا 19 تا دونه تسته و 20 نمره...نصفشم خارج از جزوه!و دست نویس!

با یه دست خط فااااااجعه به معنای واقعی کلمه...بعضی کلماتو نه خودمون میتونستیم بخونیم نه مراقبا

استادم نبود...زنگ میزدن بهش میگفتن فلان کلمه چیه و از پشت تلفن می گفت...تقریبا یک چهارم سوالا خارج از جزوه بود،با اعصاب درب و داغون اومدم خونه و امروز معلوم شد استاد عزیز جزوه خودشو گم کرده و ذهنی سوال داده!من نگران این حجم از نظم و ترتیبم!

نتیجه این درس چی میخواد بشه خدا میدونه!


2-برای یکی از درسامون خود استاد کانال زده و هر مسئله ای بود اونجا مطرح می کرد.سه چهار شب پیش دیدیم پیام گذاشته:سلام بچه ها!خوب درس بخونید که مثل من استاد دانشگاه بشید.الان همه شما دارید با استرس درس میخونید ولی من با دخترم اومدم سرزمین عجایب!خنده و شادی و خوش گذرونی!D:

۱ ۰

!!!shame on me

۵ نظر

باید اعتراف کنم که یه مقدار در زمینه املا و ادبیات خوب داشتن و صحیح نوشتن کلمات مدعیم!

خدایی هم خیلی کتاب می خونم و تلاش می کنم که خودمو ارتقا بدم و در سطح خوبی نگه دارم در این زمینه...به خاطر همین هم همیشه با اعتماد به نفس جزوه هامو به بچه ها میدم!D:

القصه...این روزا دارم ژنتیک میخونم برای امتحان و یه جاهایی از جزوه رو نخونده بودم تا حالا...دیروز داشتم درس میخوندم که یه جا به یک غلط املایی تاریخی،به شدت بدیهی و شرم آور برخورد کردم و اون لحظه جدا میخواستم سرمو بکوبم به دیواااار!!!!

از دست خطم مشخص بود که خوابالو بودم و در حال چرت جزوه می نوشتم و حاصل این خواب آلودگی این شده بود که اوایل رو بنویسم "عوایل" |||||||:

جزوم هم چندتا از بچه ها کپی کردن و لذا از ترم دیگه باید چند روزی با قیافه شطرنجی برم دانشگاه!D:

۲ ۰

اگه راه شهادت این نباشه/تو این دنیا به چی میگن شهادت؟

۱ نظر

با مامان رفته بودم فروشگاه نزدیک خونه،گفتم بریم سمت لوازم خونگی که همزن ها رو ببینم.از جلوی وسایل صوتی تصویری رد می شدیم که مامانم یه دفعه ایستاد جلوی یه تلویزیون بزرگ و گفت فرزانه نگاه کن!ساختمون پلاسکو آتیش گرفته...برگشتم به سمت اون تلویزیون خیلی بزرگ نمی دونم چند اینچی و یه ویرانه دیدم که ازش دود بلند میشه....برای چند ثانیه یادم رفت که اصلا ساختمون پلاسکو کجاست!!!

وقتی اومدیم خونه فهمیدم که تعدادی از آتش نشان ها زیر آوار موندن...از صبح به سنگینی خروارها خاک فکر می کنم و به بوی دود و خاک و خون و چشم انتظاری خانواده ها...

همیشه زیر آوار موندن به نظرم ترسناک میومده و از صبح یه غم بزرگ نشسته تو دلم و دعا می کنم که آتش نشان هامون نجات پیدا کنن....که به سلامت برگردن پیش خانواده هاشون...که دیگه از این دست خبرها نشنویم...که شبکه ی خبر،خبرهای خوشایندتری پخش کنه...

۲ ۰
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان