بیدمشک

مقوی اعصاب است!(((:

به غم دچار چنانم که غم دچار من است

۲ نظر

از استاد جیم دو بار نوشته بودم...که چقدر شریف است و چقدر باسواد و...

گفته بودم بیمار است...دعا کرده بودم حالش خوب شود...

و حالا چقدر حیف... چقدر حیف که در سومین پستی که از او می نویسم باید بگویم از دستش داده ایم....همه ی دانشگاه،شب عید از دستش داده ایم....

دکتر جیم1

دکتر جیم2


روحت شاد باشه استاد عزیزم...هنوز دارم وویس 20 دقیقه ای سوالای امتحانی جلسه آخرو....

هنوز جزوت تر و تمیز و مرتب تو کتابخونمه....هیچ وقت دلم نیومد بندازمش دور،هیچ وقت دلم نمیاد بندازمش دور....

ببخشید برای این پست غم انگیز شب عید...):

۵ ۰

از برای دل ما قحط پریشانی نیست...

۵ نظر
از شدت هجمه ی اتفاقات ناگوار پشت سر هم...
از موج مهیب اندوهی که پشت سر هر حادثه ای راه میفته...
از فراموش شدن زودهنگام زندگی هایی که در چشم به هم زدنی از دست رفتن...
از این چیزها گفتن سخته...
به مصرعی از صائب تبریزی اکتفا می کنم که حق مطلب رو به بهترین شکل ممکن ادا کرده:
از برای دل ما قحط پریشانی نیست....

پ.ن:هواپیمایی که سقوط کرد...
۷ ۰

صدای سنگین سکوت در سرسرا پیچیده بود!

۳ نظر

فروشگاهی را در خیابان نیاوران تصور کنید،پر از بادکنک های هلیومی،با تابلویی بزرگ و سفید و روشن،با حروفی که شادترین رنگ های دنیا را دارند و هم نشینی شان واژه ی شادی لند  و در پرانتزی کوچک،وسایل تولد را ساخته...

پسر بچه ی 6،7 ساله ای را با موهای ژولیده و لباس های دو سایز بزرگ تر تصور کنید که ساعت 11 شب بین ماشین های ایستاده در ترافیک نیاوران فال می فروشد و طوری ایستاده که اگر کسی بخواهد در قابی تصویرش کند،بک گراند پسرک فال فروش،تابلوی رنگارنگ فروشگاهی می شود که وسایل شادی می فروشد!

این قاب از متناقض ترین تصاویری بود که دیدم،اون قدر که می شد به جای جمله ی "صدای سنگین سکوت در سرسرا پیچیده بود" که توی دبیرستان به عنوان مثال واج آرایی سین و متناقض نما برای تدریس استفاده میشد،باهاش پارادوکس رو تفهیم کرد!

۷ ۰

چشم هایش!

۳ نظر
داستان های مترو تمامی ندارند..مدام آدم های جدید می بینی و تیپ های متفاوت و شکاف عظیم اختلاف طبقاتی که حتی طی پنج ایستگاه هم توی چشم آدم می زنند..
امروز باز سوار مترو بودم،خانم سی و چند ساله ای از بچه اش می گفت که صرع دارد...از صاحبخانه ای که بیرونش کرده و از اینکه کلیه و چشمش را برای فروش گذاشته...
می دانید کاری به راست و دروغش ندارم...متاسفانه دروغگویی هم کم نیست و اصلا کاش این بار دروغ باشد...اما حرف فروش اعضای بدن حالم را خراب می کند و در تمام مدتی که آن خانم از فروش چشم می گفت خدا را شکر می کردم که کلیه را می شود فروخت و چشم را نه!
۵ ۱
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان