بیدمشک

مقوی اعصاب است!(((:

آبنبات

یه دختر بچه ی هفت هشت ساله بود،دستفروشی می کرد...

گفت خاله آدامس می خری؟

گفتم نه عزیزم مرسی

یادم اومد یه کمی آبنبات دارم،دستم رفت تو کیفم

خوشحال شد،گفت می خری؟

گفتم نه عزیزم ولی بیا بهت آبنبات بدم

مشت پر آبنباتمو گرفتم جلوش،برداشت،آبنباتا خوشگل و خارجی بودن،خییلی خیلی خوشگل

نگاهشون نکرد حتی...بی احساس گذاشتشون توی جیبش،دوستش که اومد به اون هم از آبنباتای خودش داد...بلد نبودن قشنگ باز کنن آبنباتا رو...دلم سوخت...خیلی دلم سوخت...برای ذوقی که باید تو چشماشون می بود و نبود....برای چیزی که نباید ازش محروم می بودن و بودن....

۷ ۰
حوا ...
۲۹ مرداد ۱۴:۱۳
الهی بمیرم :(

پاسخ :

دور از جونت حوا جان...
ولی واقعا ناراحت کنندست):
رومی زنگی
۲۹ مرداد ۱۶:۵۴
ای جانم بگردم الهی چقدر من هر سری غصه می خورم وقتی این بچه ها رو میبینم :(((

پاسخ :

منم همین طور):
عاشق بارون ...
۲۹ مرداد ۱۸:۳۶
یه بار به یکی‌شون کلوچه دادم هر کار کردم نگرفت!! :|  گفت ازم فال بخر منم نخریدم. کلوچه رو هم نگرفت یکم وایساد و رفت. :/

پاسخ :

آره بعضیاشون قبول نمی کنن):
Maryam
۰۱ شهریور ۱۵:۰۰
سلام 
سوز دل دوای درد نیست ، نمیدونم پایان زندگی که با آسیب های اجتماعی شروع میشه ، چه جوری باید متصور شد ؟‌

پاسخ :

نمی دونم واقعا...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان