بیدمشک

مقوی اعصاب است!(((:

نه هفت هزار سال شادی جهان/این محنت هفت روزه غم می ارزد

۲ نظر

برای همان دوست بهتر از آب ِ روان که در پست های پیش صحبتش بود،چند تا از عکس های دو نفره مان را فرستادم و نوشتم سالگرد قمری این عکساست(:

پنجم ماه رمضان بود...خوشحال بودم و برق چشمانم در آن عکس ها که با دوستم کنار سفره افطار گرفته بودم هنوز هم گواه محکمی برای یادآوری آن شادیست...کاری کرده بودم که برای آن روزها نقطه عطف محسوب می شد...و آدمیزادست دیگر...به قول  علیرضا آذر،در جهل علامه!فکر می کند که آخ که اگر این اتفاق بیفتد حتما همه چیز همان طور پیش می رود که خودش می خواهد....

همیشه این طور نیست و با این حال،آدم از همین هاست که درس می گیرد...از همین توهم دانایی و بعد از مدت زمانی آگاهی به آن توهم!

حالا که یک سال گذشته...دارم به تمام روزهایی که متاثر از اتفاق پنجم رمضان...دهم خرداد سال پیش گذراندم فکر می کنم...شادی های عمیق...اضطراب های زیاد..ناراحتی های کم و بیش...و به قول محمود دولت آبادی طومار ِ طولانیِ انتظار بودن...

اصلا شما بخوانید مولتی ویتامین انواع احساسات بشری!(:

ترن هوایی...فراز و فرود احساسات...خوف و رجا!

در شادی ها شاد بودم...اما هر بارِ اضطراب ها را به تصویر خودم در آینه خیره شدم و از خودم پرسیدم ارزشش را دارد؟

و رو راست باشم....در روزهایی که دو سه ماه تا فوت کردن شمع های 22 روی کیک تولدم فاصله دارم،فکر می کنم هیچ چیز ارزش خراشیدن آرامش آدمی را ندارد...که سوار ترن های هوایی شدن لذت بخش است...اما هیچ کس نمی تواند تا ابد روی ترن زندگی کند...(:

کوتاه کنم،در اولین سالگرد آن پنج رمضان تاریخی که یک سال از آن گذشته و یادش تا سال ها با من خواهد ماند باید بنویسم که پشیمان نیستم....که شادی داشت و پرداخت بهایی و خریدن تجربه ای....تجربه ای که اگر نبود،شاید امروز هنوز هم پافشارانه می خواستمش...تجربه ای که اگر نبود امروز نمی توانستم دوستش داشته باشم اما رها کنم و نتیجه اش را به نسبت قبل تر های خودم مومنانه تر به خدا بسپارم...

 


خطا کردم دنگ شو هم بشنوید...که کمانچه ی دلنوازش با حال و هوایم هنگام نوشتن این پست شدیدا سازگار است...

پ.ن یک:طاعات و عبادات هم قبول باشه انشالله

پ.ن دو:ماه هم ماه خدا،سی روز همراه خداست

ماه ما یک روز می آید،دو سالی می رود*

*مجتبی سپید

 

عنوان:رباعی شماره 12 حضرت ِ حافظ:

نی دولت دنیا به ستم می ارزد

نی لذت مستی اش الم می ارزد

نی هفت هزار ساله شادی جهان

این محنت هفت روزه غم می ارزد

 

۶ ۰

دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات؟!

۲ نظر


مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش!



عنوان و متن دو مصراع یک بیتند از حافظ جانِ طنازِ بی مانند!


۵ ۰

تویی برابر من یا خیال در نظرم؟!

۲ نظر
آنچه می گفت راست نمی نمود،پندار بود،پنداری پراکنده،افسانه واری دور،اوهامی دلپسند.
از آن گونه که اگر ذهن مددی کند تو هرگز از بر هم بافتنشان خسته نمی شوی...
نه باور کردنی اما خوشایند...در پی پندار رفتن،در غبارش پیچیدن و به رنگ های نو چشم واگشودن...
شوق..در شوق گم شدن...افت و خیز مستانه ی خیال،چرخش سکر آور در خط میان باور و ناباور...
دستی در باد،نگاهی در باد،بالی در باد...طیران آدمی را بنگر...بند بند ناشناخته ی جان و جهان...

*عنوان از سعدی
**متن از کتاب کلیدر-محمود دولت آبادی
۴ ۰

آه از این لطف ِ به انواع عتاب آلوده...*

۴ نظر
یا کاری برای کسی انجام ندهیم یا اگر به هر دلیلی تصمیم گرفتیم آن کار را بکنیم بی منت انجامش دهیم!
یا با کسی برای تفریح بیرون نرویم یا اگر رفتیم هی به زمین و زمان و در و دیوار و دوری راه و شلوغی مسیر و بد بودن غذا و نامساعد بودن هوا! غر نزنیم!
یا دست از ماجراجویی برداریم و با کسی به جای جدیدی نرویم یا اگر رفتیم و آنجا را دوست نداشتیم آن همراه بخت برگشته را مسبب ناخوشایند بودن آنجا ندانیم!
یا خوش سفر باشیم یا سفر نرویم!
القصه!آدمیزاد است و اختیارش،آدمیزاد است و اراده اش،مجبور که نیستیم!یا کاری را انجام ندهیم یا با روی خوش و بی منت و بی غر تا آخرش برویم!


*گفت حافظ لغز و نکته به یاران مفروش
آه از این لطف ِ به انواع عتاب آلوده!
۶ ۰

چیزهایی هست که نمی دانم!

۳ نظر
-برای شب شعر چی از سعدی خوندی بالاخره؟
-یکی از بندای ترجیع بندشو
-وااای من عاشق ترجیع بندشم...کدوم بندو؟
-همون که میگه،گویند بکوش تا بیابی/می کوشم و بخت یاورم نیست
-آخ...می کوشم و بخت یاورم نیست....):
-از کجا معلوم؟شایدم بخت یاورم هست!(: عسی ان تکرهو شیئا*و...
-و هو خیر لکم...و عسی ان تحبو شیئا و هو شر لکم...(:
-و همون بیت مولانا، بس دعاها کان زیان است و هلاک/وز کرم می نشنود یزدان پاک 
-آره واقعا..ما که نمی دونیم...کاش اتفاقای خوب بیفته...

پ.ن:آیه 216 سوره بقره
پ.ن یک:از سری گفتگوهای کاملا واقعی من و یکی از دوستان بهتر از آب روان^_^
۸ ۰

نردبان از سر دیوار بلند،صبح را روی زمین می آرد...

۴ نظر


گرمی لبخند از آواز بنان برداشته

چشم از فیروزه های اصفهان برداشته

حس معصوم نگاه غرق در اعجاز را

از دعاهای مفاتیح الجنان برداشته

بارها دیدم که گیسو شانه کرده در اتاق

شعر را عطر غریب ارغوان برداشته

بوی تاراج قجر می آید از کرمان شعر

دلبر من باز میل از سرمه دان برداشته

بعدها هر کس بخواند نقلی از زیباییش

از غزل های من آتش به جان برداشته

عشق مدت هاست این روح سراسر درد را

برده بر بام جنون و نردبان برداشته

فکر کن گنجشک باشی و ببینی گردباد

جفت معصوم تو را از آشیان برداشته

بشکند دستش گلم هر کس تو را از من گرفت

کیسه ی باروت از ستارخان برداشته

من که شاعر نیستم...لالم،سکوتی ممتدم

داغی لب های تو قفل از دهان برداشته


پ.ن یک:عنوان از سهراب و شعر از حامد عسگری

پ.ن دو:عکس هم خودم گرفتم،از محوطه دانشگاه عزیزی که آخرین بهاری هست که به عنوان دانشجو هواشو نفس می کشم...

پ.ن سه:نردبون دوست دارم(:




۵ ۰

برای سعدی جانِ عزیز ِ دل!

۶ نظر

پدرم شیفته ی مولانا بود و هست،من عاشق حافظ بودم،عاشق غزل،عاشق ادبیات غنایی...

عاشق ادبیات عاشقانه...فکر می کردم سعدی یعنی بوستان و گلستان،نصیحت و حکایت،حقیقت و آرمان شهر...من هیچ وقت غزلیات سعدی رو نخونده بودم...اولین بار محمد بحرانی،مجری رادیو هفت و رادیو شب و صدا پیشه ببعی و جناب خان بود که توی یکی از برنامه ها گفت از غزلیات سعدی غافل نشید...بعد اون هی غزلیات سعدی خوندم و هی بیشتر عاشقش شدم...ذوق کردم و متعجب شدم که سعدی که انقدر خوب نصیحت میکنه،از یه منظر دیگه چقدر میتونه عاشقانه به دنیا نگاه کنه...
القصه...اول اردبیهشت ماه روز سعدی هست و به سرم زد یکی از بندهای ترجیع بند فوق العادش رو بخونم و ضبط کنم....
گرفتگی مختصر صدا و کم و کاستی های دیگش رو ببخشید...خیلی سریع ضبط شده...(:
 

پ.ن:گاهی فکر می کنم سعدی تمام حس هایی رو که ممکنه یه آدم عاشق تجربه کنه رو واژه کرده...
تو را سریست که با ما فرو نمی آید
مرا دلی که صبوری از او نمی آید
۶ ۰
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان