چهارشنبه ۲۰ بهمن ۹۵
یک کتابی هست به اسم"ساز شب های خستگی"که بعضی اساتید دانشگاه به عنوان کتاب درسی واحد ادبیات معرفی اش می کنند.من ادبیاتم را با کتاب دیگری گذراندم و خبر ندارم که محتوای این کتابی که گفتم چقدر با سلیقه انتخاب شده...اما اسمش به نظرم خیلی دوست داشتنی می آید...
کمتر چیزهایی هستند که می توانند به اندازه ادبیات آرامم کنند...دنیای بدون شعر برایم متصور نیست
واقعا نیست!می دانید...هر آدمی برای خودش پناهگاه هایی دارد،مامن هایی...یکی به راه رفتن پناه می برد و یکی به رانندگی و یکی به ورزش و خیلی ها هم مثل من به ادبیات که به شدت می تواند آرام و سرخوشم کند...پریشب از جایی برمی گشتم...7 شب در یک BRT شلوغ بودم و با این که روز خوبی بود خسته شده بودم،خیره شده بودم به بیرون و به هیچ چیز فکر نمی کردم!تا اینکه آقای راننده رادیو را روشن کرد و همایون شجریان از غزلی خواند که همیشه دوستش داشته ام:
اگر از کمند عشقت بروم کجا گریزم
که خلاص بی تو بندست و حیات بی تو زندان
همین را که شنیدم صورتم یک پارچه لبخند شد!خستگی هایم تمام شدند و فکر کردم چقدر این همه چراغ ریز ریز روشن را دوست دارم!